کوچک بودم که امام (ره) به رحمت خدا رفتند و این فرصت را که بتوانم او را بیشتر بشناسم را از دست دادم . آنروز چنان احساس بغض گلویم را می فشرد که توصیفش شرح ندادنی است . باز هم دوباره این حس به سراغم آمده . رحلت حضرت آیت الله بهجت باز هم همان حس را در من زنده کرد . احساس یتیم شدن دارم ، احساس کسی که دیگر پناهی ندارد و ...
یادش به خیر چه روز هایی بود روزگاری که رنج سفر را تحمل می کردیم و همراه دوست عزیزم حاج اکبر رفیعی دانشگاه را رها می کردیم و از اراک به قصد زیارت حضرت معصومه (س) و خواندن نماز پشت سر حضرت آیت الله بهجت راهی قم میشدیم و بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء به اراک باز می گشتیم . یادش به خیر چقدر درب منزل ایشان منتظر می ماندیم تا ایشان به قصد نماز از منزل خارج شوند و ما نیز همراه ایشان اشک ریزان مسیر منزل تا مسجد را بپیماییم و با پای دل همراهیش کنیم برای خواندن نمازی چنان عارفانه که عشق به خدا را یاد بگیریم از این چنین عارف بزرگی .
یادش به خیر ارادت مردم کوچه و بازار محله گذر خان قم که همه کار و کسب را رها می کردند و صف میکشیدند در مسیر ایشان تا عرض ادب و ارادتی بکنند بلکه شاید با یک نگاه از سوی ایشان تجسم نگاه خدا را بهره ببرند . و چه حیف که ایشان با نگاه برزخیشان جز یکبار و آنهم با لبخند دیگر هیچوقت به من نگاه نکردند . و ای کاش معنی آن نگاه و آن لبخند را می دانستم . ای کاش ... .
خدایا کمک کن درک کنیم حضورت را با مردانی چون بهجت و درک کنیم بزرگیت را با بردن مردانی چون بهجت و کمک کن بدست آوریم گوشه ای از ارادت او را به تو شاید ما هم رستگار شویم .