چند روزی مشغول مطالعه کتاب زیبای برف اثر دکتر سید عطاء الله مهاجرانی بودم . به حق کتاب زیبا و دل نشین و دوست داشتنی بود . اصلاً فکر نمی کردم آقای مهاجرانی چنین نثر زیبایی داشته باشند . من که با خوندن این کتاب یاد آثار کافکا افتادم . توصیه می کنم خوندنش رو به همه .
اما یه قسمت کتاب خیلی به دل من نشست ، البته ظاهراً به دل خود آقای مهاجرانی و ناشرش هم نشسته چرا که آخر جلد کتاب مزین شده به همین نوشته که براتون می آرمش :
" ... یه وقتی رفته بودم اصفهان ، خونه یه نفر با چشمای درشت کشیده که مدام برق می زد و نم اشک را می شد در چشمهایش دید . روی پتوی کهنه ای نشسته بود . اتاقش هم فکر می کنم چهار پنج متر بیشتر نبود . اسمش آقای شفیعی بود . گفت : « آقای نورانی من اینجا روی این پوست توی خونه خودم نشسته ام . هیچ کس نمی تونه به من بگه ، پاشو برو اون طرف بشین یا این طرف نشین .» گفت : « پسرم صندلی اگه ارج و قربی داشت که انسان سرش را می ذاشت روی صندلی . همین که ماتحت شون را می ذارن روی صندلی ، پیداست اعتباری نداره . اصلاً انسان اول باید بشه ما تحت ، یعنی تحت امر . دست بر سینه نزد امیر ، تا اون وقت ، بهش صندلی تعارف کنن . هر وقت هم نخواستن یا نپسندیدن ، صندلی را بر می دارن یا از زیرش می کشن . » ... "
پ ن 1 : نتیجه گیری با خودتون . من نتیجه لازم رو گرفتم .
پ ن 2 : برف / عطاء الله مهاجرانی – ویراستار : جمیله کدیور – تهران : امید ایرانیان ، 1383 - 202 ص -3300 نسخه – 1800 تومان
Popularity: 9% [?]







چه نثر زیبایی ! آدم رو یاد روزهای آفتابی اوائل پائیز سال ۶۷ میندازه ! روزهای آفتابی در پس شبهای سرد پائیز آنسال که غالبا ” به صدای هم آواز ۱۲ گلوله” بصبح میرسیدند . چه نثر زیبایی !
تا حالا حرف به این مزخرفی نشنیده بودم!!! همین مونده بودکه مهاجرانی آدمو یاد کافکا بندازه!! مزاح میفرمایید حتما!