اول اینکه : هیچی واسه گفتن ندارم چون خیلی بی روحم .
آخر اینکه : این مطلب رو توی این وبلاگ خوندم جالب بود نوشتمش . حافظ موسوی می گوید: تو چه قدر شبیه زمینی و من چه قدر انسانم.
شاملو می گوید:
انسان بودن تجسد وظیفه بود.
فروغ می گوید:
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
مادرم پشت سرم هی دعا می خواند که من رستگار شوم.
مادربزرگ مرده است.
بی بی هی از درد پا می نالد و می گوید دارم می روم.
پدر دربه در دنبال داروهایی است که توی هیچ دواخانه ای نیست.
و من نمی توانم هیچ کاری برایش انجام بدهم.
زمین گرد است.
بر منکرش لعنت.
ما خودمان همه چیز را می دانیم
خودمان می دانیم که سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد.
ما آن وقت ها توی خانه مان حوض داشتیم با ماهی های سرخ.
و نیما می گوید:
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک.
این همه رقت در شأن او نبود.
باور کن!
Popularity: unranked [?]






